
|
home
archive etc.
|
March 31, 2005
٭
........................................................................................میخوام عجیبترین ماجرایی رو که برام پیش اومده، براتون تعریف کنم. یه دوستی داشتم به اسم ِ امیر ِمحمدی ، البته یادم نیست امیر ِ محمدی بود یا محمد ِ امیری . شایدم اسم کوچیکش امیرمحمد بود . البته الان که فکر میکنم میبینم شاید فامیلیش امیرمحمدی بود .نه ! یه لحظه صبر کنید ، به احتمال زیاد اسمش ... اَه ... اصلا بیخیال . 7:56 PM March 29, 2005
٭
........................................................................................وقتی بچه بودم ، هر موقع از پنجره ای آویزون میشدم که بیرون رو نگاه کنم ، مامانم میگفت آویزون نشو ، شیطون میاد هُلِت میده پایین. تازگیها فهمیدم که اونی که آدم رو هل میده پایین شیطون نیست ، بلکه یه جور دیو باید باشه ، البته هنوز مطمئن نیستم ، بعدا نتیجه ی قطعی رو میگم . 7:53 PM March 27, 2005
٭
........................................................................................نشر مرکز منتشر کرد : در سایهی اکثریتهای خاموش - ژان بودریار لکان، دریدا، کریستوا - مایکل پین لذت متن - رولان بارت بینامتنیت - گراهام آلن مواضع - ژاک دریدا *** کتاب، دوست ِ بچهها 7:43 PM March 26, 2005 ........................................................................................ March 24, 2005
٭
........................................................................................اون کیه که تا بخواین اسمش رو صدا بزنین فردا شده ؟ . . . . . . . . . . . . . . . . جواب : راوی قصه های عامه پسند ، ساعت ِ بیست و سه و پنجاه و نه دقیقه و پنجاه و هفت ثانیه پ.ن : اونایی که با خودشون مسابقه گذاشتن راوی ِ قصه های عامه پسند رو تو کمتر از سه ثانیه بگن دستاشون بالا ، میخواین منو ضایع کنین دیگه ؟ 11:18 PM March 23, 2005
٭
........................................................................................تقدیم به سید محمد خاتمی و ترسهای بیموردش ! *** [ببخشید خلاصه، عادت ندارم مطالب ِ طولانی بنویسم!... البته این مال ِ فرناندو سورنتینو ست!، در ضمن، با تشکر از (...) !] پ.ن. اون تقدیم نامچهی بالا رو هم به خاطر ِ اصرار ِ بیش از حد ِ ملت ِ غیور ِ ایران گذاشتم. 8:07 PM March 22, 2005 ........................................................................................ March 21, 2005
٭
........................................................................................صبح که ساعتم زنگ زد ، با خودم گفتم خوشبختی یعنی این که پنج دقیقه ی دیگه هم بتونم بخوابم. ولی بعد از اینکه از تخت اومدم بیرون ، فهمیدم که خوشبختی اصلا وجود نداره . 6:39 PM March 20, 2005
٭
........................................................................................خب ... با اینکه این چیزا زیاد به من نمیاد ، ولی سالگرد ِ شکوهمند ِ عید را به عموم ِ مسلمانان تبریک میگم ! 4:25 PM March 19, 2005
٭
........................................................................................ با یکی از بچه ها توی کلاس نشسته بودیم که یهو زلزله اومد . چیه ؟ زلزله ست دیگه . خب ، سه سوت پریدم زیر میز . بدبختی درست از همین جا شروع شد . دوستم هم همین کار رو کرد. این قسمت زیاد مهم نیست ، مهم این بود که جا ، به اندازه ی کافی وجود نداشت . خیلی منطقی بهش گفتم " من قبل از تو این فکر رو کرده بودم ، برای همین اینجا برای منه ، زود برو بیرون " درست نصف ِ بدنم از میز بیرون بود ، و همین طور نصف بدن اون . دیدم که اینجوری فایده نداره : باید به زور متوسل شد . سعی کردم هُلِش بدم بیرون . نمیشد ، جا انقدر کم بود که نمیتونستم دستام رو باز کنم . این وسط فقط یک راه میموند : رشوه . این دفعه واقعا یه خوشبختی به تورم خورده بود : صبح همون روز ، پول ِ هفتگیم رو گرفته بودم و وضعم خوب بود . بهش گفتم ببین ، اینو بگیر و بزن به چاک . ( توجه کردین که اون اصلا حرف نمیزد ؟ خب مساله اینه که حرف میزد ، ولی من لزومی نمیبینم که بگم چی میگفت . ) پول رو گرفت و با همون حالت چهار دست و پا رفت بیرون . درست همون موقع سقف خراب شد و ریخت رو سرش . داشتم جون کندنش رو نگاه میکردم . نمیتونم بگم لذت میبردم ، ولی سرگرمی ِ بدی نبود . حداقل تا وقتی زلزله تموم شد ، سرگرمم کرد . وقتی زلزله تموم شد ، با احتیاط اومدم بیرون . پولم رو از جیبش برداشتم و راه افتادم . آخه همون روز به بعضیا پول قرض داده بودم . 8:18 PM March 17, 2005 ........................................................................................ March 14, 2005
٭
........................................................................................عاشق خسته : از آشنايي با وبلاگتان خوشوقتم ! وب : وارد نشده است . *** راوي قصههاي عامه پسند : من هم از آشنايي با ايميلت خوشوقتم ... نظرت راجع به تبادل لينك چيه ؟ 5:33 PM March 12, 2005
٭
........................................................................................[راننده تاکسی – میدان فردوسی ] - انقلاب آزادی... انقلاب آزادی... انقلاب آزادی - آقا بسه دیگه ، مخمون رو خوردی . - بیچاره تیکه ی سیاسیه ! - اِ ؟ خب پس بگو . 6:44 PM March 11, 2005
٭
........................................................................................دیروز بالاخره یه جایی تنها گیرش آوردم و کشتمش . هیچکس اون طرفا نبود ، خیالم از این بابت راحته. فقط یه چیزی خیلی منو میترسونه : معلم مهدکودکمون یه چیزی داشت که وقتی کار ِ بد میکردیم میدیدمون . 12:49 PM March 09, 2005
٭
........................................................................................این وبلاگ رو ببینید ! اون آقای خوشتیپ رو هم که میبینید حتما ؟ اگه پونزده روز دیر جنبیده بودم ، الان pulp-fiction مال ِ اون بود !!! یه کامنت هم براش گذاشتم مبنی بر دو نقطه دی ... با اسم ِ تارانتینو . فقط ممکنه فکر کنه من واقعا تارانتینو هستم ، ممکنه که نه ، واقعا فکر میکنه . یه مشکل دیگه هم اینه که ... طرف هندیه ! خلاصه اگه ما رو هک کرد از الان خداحافظ ! یه نامه هم آماده کردم که گه هکم کرد بدم بهش : " با توجه به فیلمهای زیبایی که از کشور هند دیده بودم ،فکر میکردم هندیا آدم تر از این حرفا باشن . " خوبه ؟ 9:08 PM March 07, 2005 ........................................................................................ March 06, 2005
٭
........................................................................................- ببین ... الان بابات دست ماست ، اگه دلت نمیخواد سانتیمتر-سانتیمتر بدنش رو ببریم ... - دلم نمیخواد . - خب ... پس باید ... - نمیتونم . 8:20 PM March 04, 2005 ........................................................................................ March 03, 2005
٭
........................................................................................- ببخشید نظر شما در مورد مسائل هسته ای ایران چیه ؟ - حتما باید ایران باشه حالا ؟ - آره دیگه بابا ! - واقعا من نمیدونم چرا کره ی شمالی سلاح هسته ای داره . - آخه این که ایران توش نبود . - واقعا من نمیدونم چرا کره ی شمالی سلاح هسته ای داره ، ایران . 9:02 PM March 02, 2005
٭
........................................................................................کنار خیابون ، منتظر تاکسی وایساده بودم . هوا خیلی سرد بود ، همه ی صبحها همین شکلی بود ، و من به خاطر همین مدت ِ کم ، مجبور بودم سختی پوشیدن کاپشن رو تحمل کنم. هوا خیلی سرد بود ( گفتم اینو ؟ ) و من مثل سگ میلرزیدم ، درست مثل سگ . واقعا وضعیت بدیه ... لرزیدن . مشکل اینجاست که هیچ جور هم نمیشه جلوش رو گرفت . داشتم فکر میکردم که اگه الان تاکسی بیاد چی میشه ... ... میرم سوارش میشم ، اگه پژو باشه که دیگه خیلی بهتره ، چون بخاریش خیلی گرمه و دیگه اینطوری مثل سگ نمیلرزم . ... درست همین موقع بود که فهمیدم دیگه نمیلرزم . و وقتی فهمیدم که دیگه نمیلرزم ... مثل ِ سگ. 6:40 PM
|