
|
home
archive etc.
|
May 31, 2005
٭
........................................................................................- بسم الله الرحمن الرحیم. به نام خدا. جوانی هستم بیست و هشت ساله. در بچگی در خانوادهای از طبقهی محروم جامعه متولد شدم. پدرم در همان آغاز کودکی مرا سر کار فرستاد. بعد از مدتی، وقتی خوشبختی را در کار سخت نیافتم، به مدرسه رفتم، در آنجا به علت سن زیادمْ مدام مورد تمسخر همکلاسان قرار میگرفتم، هنوز کلاس چهارم دبستان را تمام نکرده بودم که پدرم فوت کرد. مرگ او ضربهی روحی شدیدی را به من وارد کرد. در آن سالها. تموم شد؛ آقایون، خانمها برای شنیدن بقیهی داستان لطفاً کمک کنید... 10:09 PM May 29, 2005
٭
........................................................................................قانون پنجم: توتهایی که مستقیماً از درخت میکنیم، از آنهایی که از مغازهها میخریم خوشمزهترند. قانون هشتم: قبل از شما حتما یک نفر دیگر توتهای رسیده را کنده و خورده. قانون هفتم: کسانی که قبل از شما توتها را خوردهاند، هیچوقت این قوانین را نمیخوانند. 10:46 PM May 28, 2005
٭
........................................................................................[مصاحبه با یکی از فوتبالیستهای تیم ملی] - شما توی انتخابات شرکت میکنید؟ - بله - چرا؟ - آخه دوست دارم. ... [دَمِش گرم] *** [یک نفر دیگه] - به نظر شما رئیسجمهور آینده چه ویژگیهایی باید داشته باشه؟ - باید جزو مردم باشه. [علیالظاهر تعریف اولیهی ایشون از رئیس جمهور یه کم غلطه.] 8:52 PM May 27, 2005
٭
........................................................................................قانون سی و سوم: سؤال سخت امتحان، همیشه "سؤال سه، قسمتِ سوم" است. در این مواقع اسم بغلدستی شما هم مسعود از آب در میآید. قانون بعدی: انتخاب با شماست. 1- "مسود... مسود... سوال سه قسمت سه... مسود!..." 2 – درسخواندن 8:27 PM May 26, 2005
٭
........................................................................................قانون دوم: هر کسی که "سین"اش بزند، در اسمش حتماً (حداقل) یکی از حروفِ "سین، ث و صاد" را دارد. مثال: محسن، میثم، صالح 9:31 PM May 25, 2005
٭
........................................................................................خب... این دفعه، به جای اون دفعه، میخوام جالبترین داستانی رو که برام پیش اومده تعریف کنم. یه دوستی داشتم به اسم مهدی شاملو... این دفعه دیگه اسمش رو مطمئنم. خلاصه اینکه آدم جالبی بود. 8:28 PM May 24, 2005 ........................................................................................ May 23, 2005
٭
........................................................................................معلوم نیست روی تپه چه خبره. هر بار که میری روش، ناهمواریها یه جورین. البته برای کسی هم مهم نیست که چه جوری باشن، چون کسی اون بالا نمیره. کلاً سه دسته موجود اون جا زندگی میکنن: چند تا سگ، چند تا کلاغ و یه آدم. کلاغها رو میدونم چه طوری امرار معاش میکنن، آدمه رو هم همینطور. ولی سگها رو نه. آدمه هر شب یکی از سگها رو میخوره. کلاغها باقیماندهی لاشهی سگها. ولی سگها ... سگها خیلی مظلومن. 12:34 PM May 22, 2005 ........................................................................................ May 20, 2005
٭
........................................................................................ناراحتکنندهترین بخش هر مراسم تدفین، رستوران است. آنجایی که همهی کسانی که تا یک ساعت پیش بر سر و صورت خود میکوبیدند، راجع به کیفیت غذای رستوران صحبت میکنند. 8:22 PM May 18, 2005 ........................................................................................ May 17, 2005
٭
........................................................................................مسألهی اصلی این نبود که خالهی بچّه، موقع مردن پدرش به او میگفت: "اگه گریه نکنی بهت شوکولات میدما!" مسألهی اصلی این بود که گریهی بچّه واقعاً بند آمد. 9:29 PM May 16, 2005
٭
........................................................................................یه ویژگی منحصربهفرد دارم و اونم اینه که هر موقع شروع میکنم به خوندن یه وبلاگ قدیمی... یا یه مجلهی قدیمی، طولی نمیکشه که اونجا بسته میشه. آخرین نمونهش هم وبلاگ سرزمین آفتاب بود. [راستی... لزومی نداره قدیمی باشه!] 9:36 PM May 15, 2005
٭
........................................................................................حدود سیهزار تومن کتاب خریدم از نمایشگاه. الان دیدم که با پولش میتونستم ده-پونزده تا ساندویچ یا صد تا آدامس بخرم ... وای بر من. 10:03 PM May 14, 2005
٭
........................................................................................آن موقعها، یکی از دوستان مهدکودکم میگفت :" به این گداهایی که اینجورین نگا نکن، مامانم گفته اگه نگا کنی، بزرگ که شدی خودتم میشی مث ِ اونا." [گداهایی را میگفت که ظاهر ِ آش و لاشی دارند.] *** هنوز هم به گداهای درب و داغون نگاه نمیکنم ... و میترسم که مثل آنها شوم ، و چیزی جز حسرت نگاه کردن به دست و پای قطع شدهي آنها برایم نماند. 9:09 PM May 13, 2005
٭
........................................................................................وزیر کشور در یک مصاحبه، اعلام فرمودند که مردم عادی لطفا برای نامنویسی مراجعه نکنند. فکر کنم یه تیکهی ظریف به من انداخته، یعنی منظورش من بودم و احتمالا هم شما. هر چی نباشه بالاخره اینجا عامهپسنده و ما هم جزو عوام هستیم دیگه ... نه؟ * ولی جدی من هنوز نفهمیدم که "مردم عادی" یعنی کیا. 1:13 PM May 12, 2005
٭
........................................................................................1 - امروز اون صد و دویست تومنیها رو توی نمایشگاه آب کردم ... تبریک! 2 - همچنین این افتخار نصیبم شد که آخرین "اگر شبی از شبهای زمستان مسافری..." ِ امروز نشر آگاه رو از آن ِ خودم کنم. لازم به ذکره که برای اینکه مطمئن بشم ، موقع برگشتن یه سری به غرفهی آگاه زدم و دیدم که جای اون کتاب خالیه. خدایا شکرت ! 3 - خوشم میاد که ... 10:48 PM
٭
........................................................................................در ادامهی پست قبل اینکه راه حل صد تومن و دویست تومنیها رو یاد گرفتم : بقیهی پول هر کتاب رو بذارید لای همون کتاب. خوشتون اومد ؟ پس اینم داشته باشید : وبلاگ خوب ، وبلاگی است که کسی آنقدر بیکار باشد که حوصلهی پینگ کردن آن را داشته باشد! این جملهی آخر هم جزو "چنین گفت ..." ها قرار میگیره ! پس یاد گرفتید که برای اینکه "اینجا یک وبلاگ خوب شناخته نشود" هم که شده ، اینجا را پینگ نکنید ! 11:42 AM May 11, 2005
٭
........................................................................................1 - دیدم یکی اینجارو پینگ کرده ... گفتم بیام یه چیز الکی بنویسم خیال نکنید شارلاتانم ! 2 - بعد از نمایشگاه ، مشتی صد تومنی و دویست تومنی گریبانگیر انسان میشود. چنین گفت ... 10:24 PM May 10, 2005
٭
........................................................................................جواب دادن به سوال ِ " بهترین کتابی که تا حالا خوندی چی بوده ؟ " فقط در یک صورت ممکن است :فقط یک کتاب خوانده باشید . چنین گفت راوی قصه های عامه پسند *** البته کتاب ِ " چه کسی پنیر مرا دودَر کرد " و کتابهای پائولو کوئیلو و جبران خلیل جبران و زویا پیرزاد و کتابهای جوادی مثل ِ م.مودب پور و فهیمه رحیمی و غیره رو که حساب نکردید ؟ کردید ؟ 9:04 PM May 09, 2005 ........................................................................................ May 08, 2005
٭
........................................................................................خدایا ... تو که انقدر توانایی ... یه کاری کن من نفر اول کنکور بشم. خب بسه دیگه ، فکر کنم زیادی بهت حال دادم ، فقط اونو یادت باشه دیگه. اگر هم فکر میکنی ممکنه یادت بره به جایی علامتی چیزی بذار که دیگه مطمئن باشه. 8:24 PM May 07, 2005
٭
........................................................................................داشتم راه میرفتم. یک تاکسی وسط خیابون نگه داشته بود و سه تا مرد بیرونش جروبحث میکردن. یکیشون –احتمالا راننده- ؛ داشت یه چیزایی راجع به بد-بودن مال حروم میگفت، فکر کنم. از کنارشون رد شدم. رفتم توی اولین مغازه. یه قوطی نوشابه برداشتم و دویدم بیرون. هنوز همونجا بودن. هنوز هم داشت یه چیزایی راجع به مال حروم میگفت. قوطی رو پرت کردم توی صورتش. و رفتم طرف مغازه. 10:41 PM May 06, 2005 ........................................................................................ May 05, 2005
٭
........................................................................................زوال : یک وبلاگِ نسبتا جدید راز : با قالب جدید TrayLayout : برنامهای برای فارسی کردن کیبورد ِ ایکسپی (شیفت + اسپیس) 9:39 PM May 04, 2005
٭
........................................................................................- آقا مخلصیم - آقا ما چاکرتیم - آقا ما کوچیکتیم - آقا ما نوکرتیم - آقا ما دمت گرم - آقا بابا بیخیال - آقا در خدمت باشیم - آقا تعارف - آقا بودین حالا - آقا امری فرمایشی ؟ - آقا چه عجب از این طرفا - آقا آفتاب از کدوم طرف دراومده ؟ - آقا راه گم کردین - آقا چه خبر ؟ - آقا دیگه چه خبر ؟ - آقا ما چمنتیم - آقا نفرمایید - آقا ما بیشتر - آقا برقرار باشی - آقا خانوم بچهها چطورن ؟ - آقا مگه ازدواج کردی ؟ - آقا کی ازدواج کردی ؟ - آقا به امام - آقا سجاد چطوره ؟ - آقا خدا رفتگان ِ شما رو هم بیامرزه - آقا خدا بد نده - آقا خودت چطوری ؟ - آقا اصل ِ حالت چطوره ؟ - آقا غرض از مزاحمت - آقا یا حق - آقا در پناه حق - آقا در پناه یزدان - آقا در پناه ایزد *** آیا میشود جملههای بالا را مرتب کرد ؟ اگر بله چگونه ؟ اگر نه قربان شما. خوش اومدین. صفا آوردین. دیگه چه خبر ؟ راه گم کردین ؟ 8:42 PM May 03, 2005
٭
........................................................................................[روز اول ، مدرسه :] امروز معلم به ما یاد داد که صوت ، در هر ثانیه ، میتواند 330 متر را طی کند. [شب اول ، خانه :] سرم را به آسمان بلند میکنم و آرزوهایم را فریاد میزنم ؛ منتظر میمانم تا صدایم به انتهای جهان برسد ، خدا آن را بشنود و جوابم را بدهد. [روز دوم ، مدرسه :] امروز یاد گرفتیم که صوت نمیتواند در خلا حرکت کند. [شب دوم ، خانه :] سرم را طرف آسمان میگیرم و آرام گریه میکنم : خدا هرگز صدایم را نخواهد شنید. 9:39 PM May 02, 2005
٭
........................................................................................[گفت و گوی صبح] - میدونی ؟ من با خوندن ِ متن های مینیمال تو به خدا ایمان آوردم. - خب ... بله ، معنویت و این ... راستش... - واقعا که باید به تو احسنت گفت با این حس ِ خداشناسانه . - بله ، دین و معنویت و خدا و... *** [پست ِ شب] " معنویت و خدا و دین و ... اینها " 10:03 PM May 01, 2005
٭
........................................................................................بیست و چهار – پنج سال بیشتر نداشت. گفت : " بخوام برم سلطنت آباد باید کدوم ماشینها رو سوار بشم ؟ " گفتم : " آقا جان دورهی اعلی حضرت تموم شده ها ! " گفت : " میدونم پسرم ... میدونم ... " 6:45 PM
|