
|
home
archive etc.
|
July 31, 2005
٭
........................................................................................- بله بینندگان عزیز ... خدمت یکی از پزشکان حاذق کشورمون هستیم. خب آقای دکتر... به نظر شما پیشگیری بهتره یا درمان؟ - والّا چی بگم ... جفتشون مثل بچههام میمونن. نمیتونم فرق بذارم بینشون. 10:15 PM July 30, 2005
٭
........................................................................................- مامان؟ این نوشین جون که هی میاد خونهمون کی ِ من میشه؟ - ببین عزیزم ... در واقع ... در واقع من و نوشین جون با هم خواهر-مادر هستیم. حالا فهمیدی؟ 10:21 PM July 29, 2005
٭
........................................................................................- بله آقای فلانی، این آرمین ِ ما خیلی قوّهی تخیّلش خوبه، آرمین جان یه تخیّل کن عمو ببینه ... 11:29 PM July 28, 2005
٭
........................................................................................- جملهی "بهشت زیر پای مادر است." رو که حتماً شنیدید. میخواستم یه کم برای بینندههای ما راجع به این جمله توضیح بدید. - اممم ... در حقیقت ... ببینید ... چطوری بگم ... آهان، فرض بفرمایید اگه کف دست من [و دستش را بالا میآورد و به صورت افقی نگه میدارد.] رو سطح بهشت در نظر بگیریم، انگشت سبابهی این یکی دستم، خواهش میکنم زوم کنید، بله، عرض میکردم که این انگشت رو میتونیم به مثابه پای مادری قلمداد کنیم که ... 10:21 PM July 27, 2005
٭
........................................................................................"ولیعصر!" این را پیرمردی که در خیابان ایستاده است به راننده تاکسی گفت. پیرمرد سوار میشود و میگوید: "ولیعصر دیگه؟" "بله آقا." [یک دقیقه بعد] "همون میدون رو میگما ! " "بله دیگه آقا ! مگه چند تا ولیعصر داریم؟" [دو دقیقه بعد] "همون میدونه که دورش یه سینما هم هست دیگه؟ همونجا میری دیگه؟" "آقا جان میگم میرم ولیعصر دیگه. آره، همونجا میرم." [دو دقیقه بعد] "آخه من که میدونم اونجا نمیری." راننده محکم ترمز میکند و میگوید: "پیاده شو بابا جون، اصلا ولیعصر نمیرم، پیاده شو." پیرمرد هم از اینکه کشف بزرگی کرده، خوشحال میگوید: "از اولش هم میدونستم ولیعصر نمیری." و میرود. بر اساس یک داستان واقعی 10:09 PM July 26, 2005
٭
........................................................................................بعضیها میگن کاشکی خدا زمان ِ مرگ ِ آدم رو میگفت تا تکلیف خودمون رو بدونیم. انصافا اگه میگفت بهتون، کرمتون نمیگرفت که قبل از اون موقع خودکشی کنین تا بگین: "دیدی خدا نمیتونه همه چیز رو پیشبینی کنه؟" میگرفت دیگه ! پس حرف نزنین دیگه ! *** باید معلم دینی میشدم. 9:49 PM July 25, 2005 ........................................................................................ July 24, 2005 ........................................................................................ July 23, 2005
٭
........................................................................................داشتم در خیابان میرفتم که دختری جلویم را گرفت و گفت: "ببخشید آقاااااا ! ... شما شبیه ِ هری پاتر هستید!" و من هم راجع به شغلش با او صحبت کردم و اینکه از داشتن این کار عذاب وجدان دارد یا نه. 10:36 PM July 22, 2005
٭
........................................................................................اگر فقط از یک دسته آدم بدم بیاید... اونایی که توی خیابون از هر جسم صیقلی به عنوان آینه برای مرتب کردن موهاشون استفاده میکنن. 10:47 PM July 21, 2005
٭
........................................................................................- کاظم...بپر بغل ِ بابا ! - چی؟ - کاظم دیگه ... اسمش کاظمه ! - کی؟ - بابا پسرم رو میگم دیگه ! - کاظم؟ ولی این طفل معصوم که فقط چهار سالشه ! 10:26 PM July 20, 2005
٭
........................................................................................تناقضاتی وجود دارند که فهم بشری قادر به توجیه آنها نیست. "یه دل دارم و دو دلبر، یکی از یکی قشنگتر [...] هر دو تا رو دوست دارم، هر دو تا دلدارم ان." "رو قلبِ واموندهی من، آه ... یکییهدونهای" خوانندهی هر دو شعر: شهرام شبپرهی کبیر [فکر کنم توی یه نظرسنجی ِ معتبر، بهترین خوانندهی تاریخ ِ جهان شناخته شده...فکر کنم !] 2:02 AM July 18, 2005 ........................................................................................ July 17, 2005 ........................................................................................ July 16, 2005 ........................................................................................ July 15, 2005
٭
........................................................................................کارشناس - عجب هیکلی داره لامصّب ! بازوهاش رو نگا کن ! - نکنه فکر کردی ورزش مرزش میکنن اینا؟ اینا به عضلههاشون آمپول ِ هوا میزنن. مثلا نوهعموی آقام، یه همسایه داشتن ... - ... 10:22 PM July 14, 2005 ........................................................................................ July 13, 2005
٭
........................................................................................فرنچ متود [دو بچهی شش ساله، کنار مادرهایشان ایستادهاند، مادرها با هم صحبت میکنند. بچهی اول به بچهی دوم:] - بیا بریم فوتبال بازی کنیم. - متاسفم، من فقط میتونم بازیهای فکری انجام بدم. - اَه اَه اَه. این گ..بازیا دیگه چیه در میاری؟ [بچهی دوم رویش را با عصبانیت به سمت مادرش برمیگرداند.] - مامی؟ این آقاپسر به من گفت دستشوییبزرگ. ... 10:20 PM July 12, 2005
٭
........................................................................................ترمزکردن تاکسی، نسبت مستقیمی دارد با حرکت انگشت اشارهی بغلدستی من به سمت دماغش. *** باید یاد گرفت که چطور میشود جلوی فساد را در جامعه گرفت. بعضی وقتها یک نگاه چپ، از هزار جور امربهمعروف و نهیازمنکر و چوب و چماق بهتر عمل میکند. *** کوچک که بودم، مادرم میگفت تو از همه خوبی. *** مادرم نمیدانست. مادرم نمیدانست که نه تنها خودم خوب است، بلکه نگاههای چپم هم خوب است. البته میدانست و به روی خودش نمیآورد. *** میگویند بعضیها با نگاهشان اجسام را جابهجا میکنند. *** مادرم یک چیز دیگر هم میگفت: میگفت تو هر کاری رو که بخوای میتونی بکنی. *** وقتی به بغلدستیم نگاه چپ میکنم، دستش در ارتفاع چانهاش متوقف میشود و شروع میکند به خاراندن زیر لبش. *** کسی تا حالا زیر لبش خاریده؟ *** پنجرهی لعنتی این تاکسی لعنتی هم که یک دستگیرهی لعنتی ندارد. 11:19 PM July 11, 2005 ........................................................................................ July 10, 2005 ........................................................................................ July 09, 2005
٭
........................................................................................بچههایی که موقع برگشتن پدرشان از سفر، قبل از همه چیز میپرسند "سوغاتی چی آوردی بابایی؟" خیلی بهتر از آنهایی هستند که همهی نگاهشان به وسایل بابا است، چند کلمه میگویند: "دلم برات تنگ شده بود بابایی." چند لحظه سکوت میکنند. و بعد بیمقدمه میپرسند: "سوغاتی چی آوردی بابایی؟" باباهایی که این رفتارها را به حساب بانمکبودن بچهشان میگذارند. و وقتی به خودشان میآیند که در خانهی سالمندان اَند. 10:15 PM July 07, 2005
٭
........................................................................................موقع رفتن، نگاهش کردم. مانند وقتی که چوب بستنی تمامشده را بیهوده در دهانت میچرخانی، شاید هنوز مزهای داشته باشد. 10:40 PM July 06, 2005
٭
........................................................................................تیز بازی ببین، من که میدونم تو چه جونوری هستی. خودتم که میدونی چه جونوری هستی. بعدشم میدونی که من میدونم که چه جونوری هستی. پس حالا بگو ببینیم چه جونوری هستی دیگه! 1:57 AM July 03, 2005 ........................................................................................ July 02, 2005 ........................................................................................ July 01, 2005 ........................................................................................
|