September 30, 2005

٭
از اینایی که تا دیپلم‌شون رو گرفتن می‌پرن زرتی عروسی می‌کنن که بدم میاد، از لفظ ِ «دم بخت» که بدم میاد، از اینایی که تو خیابون واستادن و تا می‌خوای با ماشین از یه جا رد بشی شروع می‌کنن به اصطلاح خودشون فرمون می‌دن که بدم میاد، از کامران و هومن که بدم میاد، از ملیله‌دوزی و منجوق‌دوزی هم که بدم میاد [یکی لطفاً برام توضیح بده که هر کدوم‌شون چی هستن]، کلمه‌های اخوی و ابوی و آبجی‌ و همشیره و عیال و دوماد و خار شوئَر و اینا هم که اصلاً هیچی، قسم‌هایی مثل به امام و این تن بمیره که البته جای خود دارن؛
از اینایی که تا یه‌دونه تی‌شرت آدیداس خریدن میرن و توی کامیونیتی ارکاتش عضو میشن که بدم میاد، [آخه خره؛ میری تی‌شرت رو می‌خری که توی کامیونیتیش عضو شی؟]، از این دخترای دم بختی که از هر انگشتشون صدتا هنر می‌باره که بدم میاد، از اینایی که به سوسک میگن سوکس که بدم میاد... [فکر کنم اینا همونایی باشن که به کنترل می‌گن کنتلر و به میلیون می‌گن میلون (meylun)]
خلاصه هر جوری که حساب می‌کنم میبینم از همه‌چی بدم میاد.


 
........................................................................................

September 28, 2005

٭
خیال می‌کنی موجود بی‌ارزشی هستی؟
در حالی که ابلیس مجسم در وجود توست.


 
........................................................................................

September 27, 2005

٭
خواننده: کسی که نام خانوادگی ندارد.


 
........................................................................................

September 24, 2005

٭
تابستان خود را چگونه گذراندید؟

ما به حرم امام رضا رفتیم و برای او فاتحه خواندیم ...


 
........................................................................................

September 23, 2005

٭
و در جامه‌های نیمه‌عریان دختران خردسال، نشانه‌هایی است برای آنانکه بیندیشند. پس هرگاه که یکی از آنان را راه‌رونده در کنار مادر باحجاب‌ش دیدی، بدان که خواست‌های مادر، در جامه‌ی فرزند متجلی شده است.
آیا پس نمی‌اندیشید؟


 
........................................................................................

September 22, 2005

٭
قیافه‌ش رو سیاسی می‌کنه و می‌گه:
"شنیدم می‌خوان براگلورینگ رو فیلتر کنن."


 
........................................................................................

September 21, 2005

٭
- ببینم ... اگه قرار باشه یه نفر دیگه باشی ...
- من ؟ راستش من خیلی دل‌م میخواد "کامران و هومن" باشم.
***
پی‌نوشت: از حُسن سلیقه‌ی شما مچکریم !


 
........................................................................................

September 19, 2005

٭
[مصاحبه‌گر، از دختر محجبه‌:]
- خب دخترم ... می‌بینم که دارید می‌رید مسجد. مگه امشب چه شبیه؟
[دختر سرش را مدام و باشدّت به چپ و راست حرکت می‌دهد و با صدای بلند می‌گوید:]
- امشب شب سه‌شنبه‌س، فردا شبم سه‌شنبه‌س، این سه سه شب و اون سه سه شب...


 
........................................................................................

٭
تقلید صدا: هنر سوخته
مجری میان‌برنامه: شغل سوخته
پس شبکه‌ی دو، شبکه‌ی سوخته!


 
........................................................................................

September 16, 2005

٭
گفت‌وگوی من و يك بچه‌ی ۵-۶ ساله:
- خب ... نگفتی اسمت چيه ها !
- امير مسعود
- اونوقت توی خونه به‌ت ميگن امير يا مسعود؟
- ميگن مسعود
- خب پس من به‌ت ميگم امير تا ضايع شی !
- خيلی انی !
- خيلی ممنون !


 
........................................................................................

September 11, 2005

٭
احساس شاعرانه [۳]

تک و تنها توی این اتاق، بی تووووو هستم ...
حالا اینجا هی زرت و زرت، بارون می‌باره ...

احساس شاعرانه [۱]


 
........................................................................................

September 09, 2005

٭
من آدم ِ دوست‌داشتنی‌ای نیستم، ولی آدم‌های دوست‌داشتنی را دوست دارم.


 
........................................................................................

September 08, 2005

٭
آقا اصلا کی به کیه؟
اکبرجوجه‌ی اصلی همین‌جاست.


 
........................................................................................

September 07, 2005

٭
مثل خری که به‌ش تی‌تاپ داده باشی ذوق کرده بود ...


 
........................................................................................

September 05, 2005

٭
در رابطه با مطلب قبلی، اعلام شد که هر دو جواب درسته، ولی اون چیزی که توی فیلم بوده مدنظر ماست.
امضا: منوچهر نوذری


 
........................................................................................

September 04, 2005

٭
- اون دیگه چی بود؟
- اون یه مانکن بود.
- نه قربون تو برم، اون یه مدل بود.
***
با تشکر از ممّد ِ مامان‌بزرگ‌مرده و هوخشتره.


 
........................................................................................

September 03, 2005

٭
دوستی داشتم که فقط دو عده رو آدم حساب می‌کرد.
امریکایی‌های تازه‌مسلمون‌شده.
گیتاریست‌ها.
***
پیرمردی هم بود که هر موقع من رو می‌دید می‌گفت:
"من اگه دو کلاس سواد داشتم شماها رو به هیچ‌جام حساب نمی‌کردم."
***
بعدا فهمیدم پیرمرده از وقتی مسلمون شده، گیتار رو بوسیده و گذاشته کنار.


 
........................................................................................