September 30, 2006

٭
همیشه توی مراسم ختم اطرافیان‌ت شرکت کن پسرم... این باعث می‌شه که اون‌ها هم توی ختم تو شرکت کنن... خیلی دقت کن.


 
........................................................................................

September 29, 2006

٭
همه‌ی فعالیت‌های یک روزه‌دار، براش عبادت محسوب می‌شه. این لطفیه که خدا به بنده‌هاش داشته. شما در نظر بگیر که حتی خوابیدن فرد روزه‌دار، عبادته. دیگه غذاخوردن‌ش و این‌ها که اصلاً هیچی...


 
........................................................................................

September 28, 2006

٭
۲۲ بهمن چه‌روزی است و چرا این روز را ۲۲ بهمن می‌نامند؟


 
........................................................................................

September 27, 2006

٭
من عاشق بیسگیویدم.


 
........................................................................................

September 26, 2006

٭
جواب:
واژه‌ی "خانه" مجاز است. مجاز به علاقه‌ی کلیه. مراد از خانه، بخش دستشویی آن است.


 
........................................................................................

٭
در جمله‌ی زیر چه آرایه‌ای به‌کار رفته است؟

"هیچ‌کجا خانه‌ی آدم نمی‌شود."


 
........................................................................................

September 25, 2006

٭
همیشه، اول کامپیوترت رو خاموش کن، بعد روشن‌ش کن.
اگه از اول روشن‌ش کنی، می‌سوزه.
...
زبان انگلیسی‌ت رو هم تقویت کن.


 
........................................................................................

September 24, 2006

٭
تلویزیون امروز جشن اول مدرسه رو نشون می‌داد. کلاه‌قرمزی و پسرخاله، با هم، رفته بودن توی یکی از همین دبستانا و بچه‌ها رو بغل می‌کردن. مشالّا خیلی بزرگ شده بودن...


 
........................................................................................

September 23, 2006

٭
یکی از بامزه‌بازی‌های سریال‌های کمدی این بود قبلنا:
یه‌مزاحم زنگ می‌زنه خونه‌ی آقا... بعد از اینکه آقا می‌فهمه طرف مزاحمه، قطع می‌کنه. تلفن دوباره زنگ می‌زنه... دوباره همون مزاحم قبلیه... دوباره قطع... دوباره زنگ... آقا همچنان مؤدبانه می‌گه الو... دوباره قطع... دوباره زنگ... این‌دفعه با عصبانیت گوشی رو برمی‌داره و داد می‌زنه اگه یه‌دفه دیگه زنگ بزنی فلان و فلان.
اینجاش خیلی قشنگه که دفعه‌ی آخر رئیس آقا بوده که زنگ زده. و خیلی خنده‌داره خلاصه. مخصوصاً عکس‌العمل‌های آقا که هرچه بیشتر به "دَر وَکردی" نزدیک می‌شه...
داشتم فکر می‌کردم چرا چند وقته از دیدن این شوخی قشنگ در سریال‌هامون محروم شدیم؟
خیلی ساده‌ست: دیگه وقتی کسی زنگ بزنه، معلوم می‌شه کیه... لعنت به تکنولوژی. لعنت.
[آره آقا... تلویزیون نگاه می‌کنم. درپیتم. خوبه؟]


 
........................................................................................

September 22, 2006

٭
دلم برای کسایی که از قسم "خدا شاهده" استفاده می‌کنن خیلی می‌سوزه.
و برای کسایی که از "خدا به‌سر شاهده" استفاده می‌کنن بیشتر.


 
........................................................................................

September 20, 2006

٭
خیلی حواست رو جمع کن... درست موقعی که انتظارش رو نداری، از عقب مثل یک گاو زخمی نیش‌ت می‌زنه...


 
........................................................................................

September 19, 2006

٭
الآن شما برای چندتا مهریه اومدین زندان؟

- ۱۴
- ۱۱۰
- ۱۲۱
- ۱۱۴
...


 
........................................................................................

September 18, 2006

٭
بستنی‌های دایتی... سرد و خوشمزه.


 
........................................................................................

September 17, 2006

٭
می‌دونین از چه‌چیز احمدزاده خوشم میاد؟ اینکه همه‌ی برنامه‌هاش رو با یه آدم جوون اجرا می‌کنه. یه جوون خام... احمدزاده هم با منش و گفتارهای بزرگوارانه‌ش، رفتارهای بد اون جوون رو به‌ش گوشزد می‌کنه و از اشتباه درش میاره. بله... از همینای احمدزاده‌ست که خوشم میاد.
ضمناً خیلی هم مؤمنه.


 
........................................................................................

September 16, 2006

٭
بعضی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که تا حالا چند نفر از آدم‌هایی که با هم در یک‌تاکسی بوده‌ایم، مرده‌اند.
و کمی ناراحت می‌شوم.


 
........................................................................................

٭
منتها من هنوز نفهمیدم که این "ممّد دُنگی" و "داوود پلنگ" و اینایی که روی دیواره، یعنی چی. البته برای این لقب‌ها احترام زیادی قائلم ها... ولی نمی‌دونم بودن‌شون روی دیوار چه دلیلی داره.
بدتر از اون اینه که یه‌باره می‌بینی روی دیوار نوشته [...].
این رو هم نمی‌فهمم.


 
........................................................................................

September 14, 2006

٭
درود و دوصد بدرود... در خدمت‌تون هستیم با یکی دیگر از مجموعه‌برنامه‌های...


 
........................................................................................

September 13, 2006

٭
یک و یک و یک
دو و دو و دو
سه و سه و سه
چار و چار و چار
پنج و پنج و پنج
شیش و شیش و شیش
هفت و هفت و هفت
هشت و هشت و هشت
نه و نه و نه
...
اول می‌گفت "ده و ده و ده"، بعد می‌گفت "مسابقه‌ی محله"؛ یا اینکه یک‌راست می‌گفت "مسابقه‌ی محله"؟


 
........................................................................................

٭
yea yea yeaaaaa yea yea
yea yea yea
yea yea o aaa oaaaaaaa

[Muse, Thoughts of a Dying Atheist, Absolution]


 
........................................................................................

September 12, 2006

........................................................................................

September 10, 2006

٭
شیرین‌کاری: کاری که نوجوانان عادی از انجام آن عاجزند. معجزه‌ی نوجوانان هم گفته شده؛ و شامل چهار ‌کار است:
۱- درازکردن دست از توی آستین
۲- پاپیون‌کردنِ زبان
۳- تکان‌دادن گوش
۴- درآوردن صدای موتور


 
........................................................................................

September 09, 2006

٭
آدم قبل از امتحان‌های مهمی که هیچی براشون نخونده، به یه‌جور حالت آرامش عمیق می‌رسه... یه چیزی تو مایه‌های رستگاری و اینا.


 
........................................................................................

September 08, 2006

٭
یکی می‌خواسته زنگ بزنه به یکی دیگه، بعد زنگ زده به من. [خلاصه اینکه اشتباه گرفته بود.] یکی از قسمت‌های مکالمه رو براتون نقل می‌کنم:
اون: خلاصه برادرم بی‌معرفت منو وسط راه پیاده کرد و گفت بقیه‌ش رو خودت برو... به‌خدا!
من: جدی؟ بگو به‌قرآن؟
اون: به‌جون خودم!


 
........................................................................................

September 07, 2006

٭
شمال یکی از قشنگ‌ترین شهرهای ایرانه. و حتی شاید قشنگ‌ترین‌شون باشه... بله.


 
........................................................................................

September 06, 2006

٭
"هنوز هم شام نخورده بودیم."
[مرگ قسطی، لویی فردینان سلین، ترجمه‌ی مهدی سحابی، صفحه‌ی ۶۹]


 
........................................................................................

٭
- گفتی می‌خوای بری خونه‌ی کی؟
- یه بنده‌خدایی...
- جدی؟ حدس زده بودم.


 
........................................................................................

September 04, 2006

٭
تو را دوست دارم چون خربزه و عسل

[بله... ما هم چیزی از ناظم حکمت کم نداریم.]


 
........................................................................................

September 02, 2006

٭
بهنام یکی از دوست‌های قدیمی‌م بود. امروز خبر دادن که مُرده. مرگ‌ش انقدر برام غیر قابل باور و عجیب بود که غیر از خندیدن، هیچ کار دیگه‌ای نتونستم بکنم... فقط می‌خندیدم...


 
........................................................................................

September 01, 2006

٭
- فرح الآن زنده‌ست؟
- آره بابا...
- وای من الآن چقدر تعجب کردم... حالا چند سالشه؟
- متولد ۱۳۱۶ ئه... یعنی تقریباً هفتاد سالشه...
- چقدر پیر شده پس... اون‌موقع‌ها چند سالش بود؟


 
........................................................................................

٭
کسی می‌دونه زنجرفت یعنی چی؟
البته خودم ساختم‌ش. نمی‌دونم معنی‌ای می‌ده یا نه.


 
........................................................................................