April 30, 2008

٭
اولین روزهای راهنمایی، با یکی از بچه‌های کلاس بغلی دوست شدم. فهمیدم که خانه‌هایمان نزدیک هم است و شماره‌شان را گرفتم که با هم برویم دوچرخه‌سواری.
همان روز، وقتی که شماره‌گیری کردم و بوق‌های آزاد شروع شد، دچار وحشتی مسخره شدم: اسم دوستم را نمی‌دانستم.


 
........................................................................................

April 29, 2008

٭
پسرهایی که می‌رن کلاس خوش‌نویسی، مامان‌هاشون واقعاً عجب انایی هستن.
البته ببخشیدا...


 
........................................................................................

April 25, 2008

٭
وقتی عکس‌های اینترنتی یک‌نفر ناگهان از تمام‌قد به کلوزآپ تغییر پیدا می‌کنند، چه می‌فهمیم؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
می‌فهمیم که فرد مذکور بینی خود را عمل کرده است.


 
........................................................................................

April 22, 2008

٭
مردونگی به اینه که توانایی نوشتنِ not at my desk رو داشته باشی و ننویسی.


 
........................................................................................

April 19, 2008

٭
من تیزهوشان قبول شده بودم... ولی مامانم نذاشت برم... آخه می‌گن اونجا خیلی به بچه‌ها فشار میاد...


 
........................................................................................

April 17, 2008

٭
تا حالا خودت رو موقع تخمه‌خوردن دیدی؟ معلومه که نه... چون اگه دیده بودی دیگه نمی‌خوردی... این دفعه واقعاً حواست رو جمع کن...


 
........................................................................................

April 15, 2008

٭
با کلی تحقیق متوجه شدم که اندی موقع خوندن «یک پسری مثل من عاشق و بی‌قراره»، حدود چهل‌و‌پنج‌سالش بوده. گفتم شما هم بدونید.


 
........................................................................................

April 14, 2008

٭
- دوستای برادرم داشتن با ماشین می‌رفتن شمال. بعد وسط راه یکی‌شون به صاحب ماشین می‌گه بده من بشینم پشت فرمون. خلاصه می‌شینه و وقتی داشتن می‌رفتن، صاحب ماشین می‌گه نگه دار خودم بشینم. اون هم لج می‌کنه و به جای اینکه نگه داره، تندتر می‌کنه و توی یه پیچ تند می‌افتن وسط درّه و همه‌شون می‌میرن.
- اون‌وقت راویش دانای کل بوده دیگه؟


 
........................................................................................

April 12, 2008

٭
برنده‌ی مسابقه‌ی بزرگ دیروز:
شجدید از وبلاگ قوطی

جواب:
سی‌دی فیلم سیصد پانصد تومان.


 
........................................................................................

April 11, 2008

٭
«سیصد پونصد» به چه معناست؟


 
........................................................................................

April 09, 2008

٭
بذار بگیرم مثل گشت ارشاد
تو رو در آغوش، دختر فراری


 
........................................................................................

April 07, 2008

٭
تا حالا به این فکر کرده‌اید که اگر خودتان را ببینید چه عکس‌العملی نشان می‌دهید؟
برای من که این دیدار حتماً به یک زدوخورد منجر خواهد شد.


 
........................................................................................

April 04, 2008

٭
احساس ترحم من نسبت به خواننده‌های رپ فارسی، وقتی به اوج خودش رسید که دیدم یکی‌شون روی پیرهنش به انگلیسی نوشته «من در ایران مشهورم».
[خودش توی انگلیس بود فکر کنم.]


 
........................................................................................

April 02, 2008

٭
- اون‌وقت چرا مدال‌های این‌ها اندازه‌ی در قابلمه‌ست؟
- به هر حال این‌ها مردان آهنین هستن دیگه.


 
........................................................................................