
|
home
archive etc.
|
November 28, 2004
٭
........................................................................................یکی از دوستان با یک انتقاد فنی - حرفه ای از اینجا اعلام کردند که " لوس شده ! " در جواب به این دوستمون باید بگم که من اینجا رو واسه دل ِ خودم ساختم و هیچ گونه انتقادی اینجا را عوض نخواهد کرد !!! 6:35 PM November 27, 2004 ........................................................................................ November 23, 2004
٭
........................................................................................خب اینم یک قصه ی عامه پسند ِ واقعی ِ واقعی ! تبار شناسی اخلاق -خب چه جوری بزنم ؟ -آلمانی اینها را من و آرایشگر به هم گفتیم. -آره ممد ... پسر عموم تو بلژیکه ... منم میخوام برم.... -فقط همین جا فامیل داری ؟ -آره ... یه چند تا آشنا هم تو انگلیس دارم ...خداییش اینا مهم نیست ، خدا به همه بده ، اخلاق مهمه ممد ، اخلاق ... -آره ... اخلاق... اینها را آخر وقت ، دو تا از آرایشگرها به هم میگفتند. همین موقع پسری ده-دوازده ساله وارد شد... -چه جوری بزنم ؟ -شما واسه ما ..... میکروبی بزن! تلفن زنگ زد و کسی که داشت موهای من رو کوتاه میکرد ، اون رو برداشت. [ظاهرا پشت خط مادر آقای اخلاق گرا بود، این قسمتها ترکی رد و بدل شد ] بعد از قطع تلفن ، دختری از جلوی در مغازه رد شد ، آقای اخلاق گرا صداهایی شبیه صدای گربه از خودشان در آوردند، بعد یهو اومدند داخل و به ممد آقا گفتند : -اوه اوه ، مادرشم باهاش بود ... خب ، قاعدتا الان نوبت آقا پسره... ، ببینید چه میکنه این آقا پسر : -عِب نداره بابا ، خونوادگیه دیگه ، مادرشم واسه من . فکر کنم خود ِ آقای اخلاق گرا هم از تعجب شاخ درآورد ، برای همین پرسید : - چند سالته ؟ - [...] این قسمتها دیگه قابل نوشتن نیست. وقتی کارم تموم شد ، هزار تومن دادم به آقای اخلاق گرا ، بعد گفت هزار و دویست تومن میشه ، منم هزار تومن دیگه دادم بهش. - برو خوردش کن. - باشه ، پس این هزار تومن رو داشته باشید فعلا. از مغازه بیرون رفتم و تا خانه ، دنبال بهانه ای برای توجیه ِ ندادن آن دویست تومن گشتم. 9:42 PM ........................................................................................ November 21, 2004 ........................................................................................
٭
........................................................................................خب ... من چند دقیقه پیش خواستم بیام توی صفحه ی ادیتور این وبلاگ ، بعد دیدم که به جای وبلاگ من یه وبلاگ دیگه اومده ... الان هم اومدم ببینم درست شده یا نه ، که ظاهرا درست شده! * یک داستان محصول کامپیوتر توضیح ویراستار : مطلب زیر به وسیله ی سازندگان لوف لیرپا تهیه شده است . - یک هوش مصنوعی پیچیده که عملا داستان مینویسد ؟- گر چه کمی چرند است ولی امکانات محدود در زمینه ی هنر محصول کامپیوتر را نشان میدهد. روزگاری روزی ، کرد تلاش را برای داستان یک نوشتن کامپیوتر . مغشوش او کلمات ، کم عمق داشت کاراکتر ، بی طرح قاعده و نا منسجم همیشه تِم. بالاخره نتیجه رسید او به این ، " هنر محصول کامپیوتر " ترکیب ِ ضد و نقیض یک بود. کوتاهترین داستان ، گردآورنده : استنلی بابین ، مترجم : مهران مرتضایی 7:02 PM November 17, 2004 ........................................................................................ November 14, 2004
٭
........................................................................................خـدا را داد من بـسـتـان از او ای شـحـنــهی مـجـلــس
که مِی با ديگران خوردهست و با من سر گران دارد 9:41 PM November 12, 2004 ........................................................................................ November 11, 2004
٭
........................................................................................شیطان روزی با من چنین گفت: "خدا را نیز دوزخی هست: دوزخ او عشق به انسان است." و چندی پیش شنیدم که گفت: "خدا مرده است. رحم خدا به انسان او را کُشت." چنین گفت زرتشت، بخش دوم، دربارهی رحیمان 3:13 PM November 04, 2004
٭
........................................................................................مردی که عاشق شده بود مردی که عاشق شده بود یک روز خواست که در خیابان قدم بزند. بالاخره به تقاطعی رسید و فکورانه مکث کرد. چون مرد با احتیاطی بود به سمت چپش نگاه کرد. بعد به سمت راستش نگاه کرد ، بعد دوباره به سمت چپش نگاه کرد. چون دید که خیابان کاملا خلوت است ، برای گذشتن از عرض خیابان اقدام کرد. و به این ترتیب اتوبوسی که او را زیر گرفت سر رسید. Michael J.Stevens 10:30 PM ........................................................................................
٭
........................................................................................امروز توی دکهی روزنامهفروشی چشمم به چیزی افتاد که در جا خشکم کرد... خب معلومه دیگه... ابرار هفتگی... خلاصه کلی ذوق کردم و مجله رو برداشتم... دیدم که بعله، فقط اسمش ابرار هفتگیه؛ محتواش یه چیزیه تو مایههای چلچراغ (و حتی از چلچراغ هم نازلتر) و باالطبع هیچکدوم از نویسندههای قبلیش رو هم نداره – شهرام شکیبا، امیر رازی، ناصر فیض، سیدعلی میرفتاح و .... – ولی نوشتهی ابرار هفتگی روی جلدش (بنر) تقریباً همون بود!!! 5:12 PM November 02, 2004 ........................................................................................ November 01, 2004
٭
........................................................................................اگه حالوحوصلهی فکر کردن رو ندارید، اینو نخونید... البته خیلی چیز کمیه. *** فکر کنید که... هیچ چیزی نبود، یعنی هیچ چیزی وجود نداشت! حالا فکر کنید که شما وجود نداشتید، به نظر شما این دو تا با هم فرق میکنن؟ ... 7:00 PM
|