July 05, 2009

٭
«کار را که کرد؟ آن که تمام کرد!»
محسن کاملاً خلع سلاح شده بود. مَهدی و پدربزرگ زیرچشمی نگاهی به هم کردند و زیرزیرکی خندیدند. مَهدی سریع پا به فرار گذاشت و در قاب در ایستاد. محسن زیر لب گفت: «مگه دستم به‌ت نرسه.»
...


 
........................................................................................