July 31, 2008

٭
وقت‌هایی که با تمام حرف‌های یک نفر موافقمْ خیلی لجم می‌گیره. اون مدام حرف می‌زنه و من همه‌ش می‌بینم که انگار داره از طرف من حرف می‌زنه... مدام باید بگم بله. دقیقاً. ایول. آره ها. بابا منم به این فکر کرده بودم جدی.
و تکرار این‌طور حرف‌ها، بار معنایی رو کاهش می‌ده و طرف فکر می‌کنه تیریپ تقلید و ایناست.


 
........................................................................................

July 30, 2008

٭
گونه‌ی جدید: اون‌هایی که بچه‌شون رو اریب میندازن هوا.


 
........................................................................................

July 29, 2008

٭
«خاک تو سرت» اشاره‌ی ظریفی داره به «پیش‌تر زان‌که شود کاسه‌ی سر خاک‌انداز».
اما «خاک تو گورت» رو حتی نمی‌شه آرزوی بدی به شمار آورد.

Labels:



 
........................................................................................

July 28, 2008

٭
آقای بامزه وارد پروفایل خود در سیصد‌و‌شصت شد و در قسمت languages spoken همه‌ی زبان‌ها را فعال کرد.


 
........................................................................................

July 27, 2008

٭
مدتیه که آلبوم جدید سیاوش قمیشی با صدای محسن چاوشی منتشر شده. ولی هنوز بازتاب‌های انتشار این آلبوم رو اون‌طوری که باید و شاید ملاحظه نکردیم.


 
........................................................................................

July 26, 2008

٭
توجه شما رو به قسمت بعدی این وبلاگ جلب می‌کنم.


 
........................................................................................

July 25, 2008

٭
گفته می‌شود در میوه‌هایی مانند آلبالو، برای عادت‌دادن مشتری از مواد مخدر استفاده می‌شود.


 
........................................................................................

July 24, 2008

٭
معلم زبان: ریپیت افتر می: اپل
بچه‌ها: اپل
معلم زبان: نات اپل... اَوْپل
بچه‌ها: اَوْپل
معلم زبان: نات اَوْپل... اوهپل
بچه‌ها: اوهپل
معلم زبان: نات اوهپل... اوهغپل
بچه‌ها: اوهغپل
...
...
و معلم زبان با لبخندی پیروزمندانه کلاس را ترک کرد.


 
........................................................................................

July 23, 2008

٭
عکس همه‌ی دخترهای سیصدوشصت داره به یک چهره‌ی غایی نزدیک می‌شه. از طرف دیگه در مورد پسرها درست عکس این قضیه رو شاهد هستیم. آقای دکتر نظر شما در مورد علل این مسأله چیه؟


 
........................................................................................

July 22, 2008

٭
الهی خیر از جوونیت ببینی پیرمرد...


 
........................................................................................

July 21, 2008

٭
خریدن سوغاتی قبل از سفر، از اوجب واجبات است.


 
........................................................................................

July 20, 2008

٭
احمد: اسمی که بیشترین پتانسیل را برای شهیدشدن دارد.


 
........................................................................................

July 19, 2008

٭
چندروزی اینجا را روباتی هوشمند به‌روز خواهد کرد و بر شماست اطاعت از او؛ همان‌گونه که اطاعت از من.
در این مدت پینگ‌کردن اینجا واجب کفایی است.


 
........................................................................................

July 17, 2008

٭
من فقط ریشه‌ی این کلمه‌ی نعلبکی رو پیدا کنم... می‌خشکونمش.
شاید باور نکنید... ولی از اول دبستان فهمیده بودم که یه جای این کلمه می‌لنگه.


 
........................................................................................

July 15, 2008

٭
البته اگر هم اصرار می‌کردید آدرسش رو نمی‌دادم.

Labels:



 
........................................................................................

July 14, 2008

٭
در همین لحظه یک وبلاگ خارق‌العاده – یعنی رسماً خارق‌العاده – کشف کردم و به علت توانایی زیاد اینجا در تخریب و خزکردن وبلاگ‌ها، از معرفیش خودداری می‌کنم و شما رو به خدای منان می‌سپارم.


 
........................................................................................

July 13, 2008

٭
لذت یک غیبتْ به اندازه‌ی هفتادبار زنا است.


 
........................................................................................

July 10, 2008

٭
خانواده اساساً یک نظام خورشتی است.
[یک نظر رادیکال]


 
........................................................................................

July 09, 2008

٭
تنها خوابی که زیاد می‌بینم:
دبستانی‌ام و در راه رفتن به مدرسه. یکی از امتحان‌های آخر سال است و من هیچ‌چیز نخوانده‌ام. حتی خودکار و مداد هم همراهم نیست. احساس می‌کنم کاملاً بی‌پناه و درمانده‌ام. همین‌موقع در خواب با خودم فکر می‌کنم که چرا تصویری که می‌بینم شفافیت زیادی ندارد و بعد هم متوجه می‌شوم موقعیتی که در آن قرار دارم اصلاً منطقی نیست. آن‌وقت از خواب می‌پرم.

با تشکر از امیرمهدی عزیز


 
........................................................................................

July 08, 2008

٭
همیشه با پتک به سراغ تصاویر و اندیشه‌های قدیمیتون برید:
چطوری امکان داشت جادوگرها ساعت‌ها روی عصا بشینن و آخ نگن؟


 
........................................................................................

July 06, 2008

٭
یه نکته هست که شاید به درد زبان‌شناس‌ها بخوره:
بعضی‌ها به جای کلمه‌هایی مثل «چرت‌و‌پرت» و «درب‌و‌داغون» می‌گن «چرتِ‌پرت» و «دربِ‌داغون».
اگر هم کمکی می‌کنه، باید بگم که آدم‌های خیلی انی هستن.


 
........................................................................................

July 02, 2008

٭
ساناز جان مامان؟ ساعت بالغ بر هشته... نمی‌خوای حاضر شی عزیزم؟...


 
........................................................................................