February 28, 2006

٭
قصه‌ها هستند، کافی است بگویی‌شان.


 
........................................................................................

February 27, 2006

٭
قانون دوم: شما هنگامی خوبید که دیگران این فکر را بکنند.
[قانون اول هم به کسی ربطی نداره!]


 
........................................................................................

February 26, 2006

٭
- شما اون‌یکی مورد رو عرض می‌کنید؟
- عرض که والّا... فرمو... بله، همون!


 
........................................................................................

February 25, 2006

٭
قول می‌دهم راه سرودن شعر، تکه‌تکه‌کردن یک متن و نوشتن قسمت‌های آن زیر هم نیست. قول می‌دهم... تو رو خدا!


 
........................................................................................

February 24, 2006

٭
- فقط یه‌بار دیگه... باشه؟
- نه آقا جان... بفرما برو.
- آقا فقط یکی!
- شما بگو دو تا! اصلاً نمی‌شه!


 
........................................................................................

February 22, 2006

٭
کودکان‌تان... هنوز هم وقتی عبارت‌هایی مثل "an apple" را می‌شنوند، دزدکی به‌هم نگاه می‌کنند و پقّی می‌زنند زیر خنده... مانند ترم‌اوّلی‌های کانون؟ وای بر شما... وای بر شما...


 
........................................................................................

February 21, 2006

٭
- یعنی امنیت شغلی نداری دیگه؟
- نه خب...
- خوبه... همکاریم!


 
........................................................................................

February 19, 2006

٭
ترکیبات: آرد گندم، شکر، روغن نباتی هیدروژنه، روغن جانشین کره، کاکائو، شیر خشک، تخم مرغ، پودر آب پنیر، پودر کاکائو، خمیر فندق، نشاسته، لسیتین سویا (E322)، بیکربنات سدیم (E500)، اسید سدیم پیروفسفات (E450)، نمک طعام، وانیلین
نماز ستون دین است.


 
........................................................................................

February 17, 2006

٭
بهترین پستی که در این دوران بی‌مزگی می‌تونم بذارم، اینه که ازتون تشکر کنم، به‌خاطر اینکه اصلاً به روم نیاوردین! خیلی ممنون!


 
........................................................................................

February 16, 2006

٭
یک‌سؤال سخت:
این علم‌ها و زنجیرها و این‌ها، قبل و بعد از محرم کجان؟


 
........................................................................................

February 13, 2006

٭
هندی‌ها دو‌دسته اَند.
دسته‌ی اول آن‌هایی که پدرشان، رو می‌کند به قاب عکس همسر مرحوم‌ش و می‌گوید:
"ببین فلانی... ببین پسری که با سختی بزرگ‌ش کردیم و فلان و فلان، الآن... الآن داره به پدر پیرش سیلی می‌زنه..."
و دسته‌ی دوم هم دخترها.


 
........................................................................................

February 12, 2006

٭
می‌فرماید:

"ضایع‌ترین فامیل:
خارشوئر

ضایع‌ترین دوست:
هم‌خدمتی"

همون‌طور که می‌بینید، اولی مربوط است به خانوم‌ها و دومی مربوط به آقایون. عدالت هم که رعایت شده و دیگه همه‌چیز حله.


 
........................................................................................

February 11, 2006

٭
- می‌دونی؟... راستش از وقتی تو رو دیدم... یعنی از اون روزی که دیدم‌ت... یه‌جوری.... یعنی چه‌جوری بگم... خواب و خوراک ندارم دیگه... ساده‌ش می‌شه اینکه عاشق‌ت شدم!
- واااای!!!! واقعاً نمی‌دونم چه‌طوری تشکر کنم!!!!


 
........................................................................................

February 10, 2006

٭
نمی‌دانم چرا دیشب، یاد پیرزنی افتادم که پنجاه‌سال پیش، تنها در خانه‌اش مرد. پیرزنی که نمی‌دانم وجود خارجی داشته است یا نه.
و نمی‌دانم چرا آنقدر برایش گریه کردم.
***
و بعدش ساعت‌ها به این فکر کردم که واقعاً این کارها به من می‌آید یا نه.


 
........................................................................................

February 09, 2006

٭
- اون لحظه‌ای که توی تظاهرات در راه اسلام، تیر وارد بدن‌تون شد، یعنی در راه اسلام اون تیر وارد بدن‌تون شد، به چه چیز اسلامی‌ای فکر می‌کردید؟
- به این که تیر چقدر درد داره سگ‌مسّب!


 
........................................................................................

February 07, 2006

٭
تربیت نوین

دختر گل‌م؟ بابایی؟ می‌شه خفه شی عزیزم؟


 
........................................................................................

February 04, 2006

٭
امروز باز هم به انتخاب طبیعی شک کردم... مرد جوانی روی نیمکتی نشسته بود و جدول حل می‌کرد.


 
........................................................................................

February 03, 2006

٭
نشسته در کنار قاب پنجره
خسته از غبار وحشت زمان
با فریادی بی‌صدا ... زیر لب
که
آقا عجب انایی پیدا میشن!


 
........................................................................................

February 01, 2006

٭
آقا یه‌نکته‌ای!
تا حالا دقت کرده بودید که اسم "عباس کیارستمی"، عباسه؟!
خداییشا!


 
........................................................................................